هانا آرنت

   دراکتبر 1906 به دنیا آمد پدرومادرش پل ومارتا به این فرزند شان یوهانا نام دادند اما از آغاز همه هانا صدایش میکردند.اگر چه هانا در خانواده ای پر از عشق و محبت زاده شد اما از همان سنین کودکی اندوه و پریشیدگی به زندگی اش راه یافت. پدر و مادر هانا هردو یهودی و از خانواده های بودند که در کونیگسبرگ در پروس شرقی مأوا گزیده بودند. هانا بعد از مرگ پدر به مدرسه رفت، تلاش برای یاد گیری و فکر کردن از نخستین چیزهایی بود که اورا با قدرت آغازیدن آشنا کرد. در همین ایام بود که هانا به اهمیت سیاست هم پی برد. هانا رو به مطالعۀ کیرگگور و کانت آورد و در ضمن شعرهایی هم می سرود که بیانگر سردرگمی احساسی و عاطفی او بودند در یکی از شعر هایش که عنوانش “خستگی” است می نویسد:( آنچه را دوست می داشتم، نتوانستم حفظ کنم، آنچه را در اطرافم هست، نمی توانم رها کنم، همه چیز فرو می رود؛ و تاریکی است که بر میآید، هیچ چیز بر من فایق نمیشود، این است راه زندگی)

    هانا آرنت در 18 سالگی به ماربورگ رفت تا نزد رودولف بولتمان، متأله و نیکولای هارتمان و مارتین هایدگر تحصیل کند. هانا در کلاس های هایدگر حاضر می شد و سخت تحت تاثیر نگرش تازه و مهیج هایدگر به فلسفه قرار گرفت، اگر چه سر انجام راه آرنت در فلسفه از راه هایدگر جدا شد. اما این دوره بر اندیشۀ او تاثیری پایدار و شکل دهندۀ داشت. هانا بعد از ماربورگ تحصیلاتش را نخست در فرایبورگ و سپس در هایدلبرگ پی گرفت، در هایدلبرگ کارل یاسپرس استاد هانا بود که تا پایان عمر معلم، راهنما و دوست او ماند.هانا زیر نظر یاسپرس رسالۀ دکتری اش را نوشت که عنوان آن “مفهوم عشق نزد اگوستین ” بود.

   هانا با یکی از آشنایان دورۀ ماربورگی، گونتر اشترن در سپتامبر 1929 ازدواج کرد. وی کار نوشتن زندگینامه راحل فارنهاگن( زن یهودی ) را در برلین شروع کرد. گزارش آرنت از زندگی راحل را عدۀ زیادی به زندگینامه شخصی خود آرنت هم تعبیر و تفسیر کرده اند. آرنت نوشتن این کتاب را بهانه ای کرده بود برای کشمکش ها با هویت یهودی اش در دورۀ که یهودستیزی بار دیگر یهودیان آلمانی را تهدید می کرد. هانا آرنت، متأثر از بلومنفلد و دیگر صهیونیستها، فقط زندگینامه نمی نوشت، بلکه درگیر تأملاتی شده بود در باب دو پهلویی ذاتی یهودی بودن و در عین حال آلمانی بودن.

   هانا به دلایل اجتماعی از نام خانوادگی اشترن استفاده می کرد اما رابطه آنها رابطۀ زناشوئی نبود و آنها در 1937 رسماً از همدیگر طلاق گرفتند. هاینریش بلوشر مهمترین فردی بود که آرنت در پاریس در یک جلسۀ سخنرانی در 1936 ملاقات و در 1940 با وی ازدواج کرد و تا زمان مرگ بلوشر در 1970 زن و شوهر ماندند.در فاصله های 1945و 1949 دل مشغولی اول هانا نوشتن کتاب ریشه های توتالیتاریسم بود. در فاصله های 1952و 1962 آرنت بسیار پر کار بود هم می نوشت هم درس میداد پروژۀ نقد مارکسیسم هرگز در شکل یک کتاب واحد منتشر نشد. اما آرنت در این دوره چندین کتاب در فلسفۀ سیاسی نوشت : وضع بشری، میان گذشته و آینده و انقلاب.

    پس ازمرگ بلوشر، آرنت تأکیدش را در فلسفه ازسیاست برداشت و بیشتر روی به فلسفه نظری آورد و مشغول نوشتن کتاب حیات ذهن شد. در 1937 درس گفتار های دوره ای گیفورد را ارائه کرد و نخستین جلد از حیات ذهن”تفکر” را نوشت.در 1947 آماده بود که دومین درس گفتار های دوره ای گیفورد را در بارۀ ” خواستن ” ارائه کند که دچار حملۀ قلبی شد به نیویورک که بازگشت و در 4 دسامبر 1975 درگذشت. کاغذی که در ماشین تحریرش گذاشته بود یک کلمۀ تائپ شده داشت که عنوان جلد سوم حیات ذهن بود ” داوری “.

آرنت در حین نوشتن ریشه های توتالیتاریسم یک چارچوب فلسفی هم پروراند که پایه ای شد برای آثار فلسفی و سیاسی بعدی اش که تمام عمرش را وقف آنها کرد. تحلیل او در درجۀ نخست تاریخی است؛ با این حال، نقطۀ شروعی برای پروراندن مقولاتی فلسفی هم است.

   وضع بشری مهمترین اثر فلسفی هانا آرنت است.پروژه ای که او برای این کتاب در نظر داشت این بود:”اندیشیدن به آنچه می کنیم “. آرنت در وضع بشری تحلیلی ارائه میکند که میتواند به انسانها کمک کند تا به فرایند از خود بیگانگی رویاروشوند و در برابر آن مقاومت کنند. دغدغۀ او این است که نشان دهد چگونه ازخود بیگانگی مدرن از دل شرایطی تاریخی بر آمده است. آرنت پرواز انسان از زمین به فضا، و از جهان به خویشتن را ردیابی تاریخی می کند تا شکل گیری از خود بیگانگی امروزین را نشان دهد. اما این اثر صرفاً یک تحلیل تاریخی نیست، بلکه کوششی هم هست برای روشن کردن بنیادی ترین وجه وضع بشری که اگر بناست انسان باشیم و انسان بمانیم این وجه باید حفظ شود.

    آرنت برای فعالیت انسانی کلاً سه قلمرو معین می کند: قلمرو خصوصی، قلمرو عمومی و قلمرو اجتماعی؛ هدف آرنت از شرح و بست این قلمرو ها، فراهم آوردن معیاری برای چگونگی فهم جایگاه اشکال مختلف فعالیت انسانی هست. در نظر آرنت، زحمت، کار و عمل سه نوع فعالیت مختلف در زندگی انسانی هستند. به نظر آرنت فهم هر یک از این سه نوع فعالیت به ما کمک می کند هر فعالیتی را در مناسب ترین جایگاه خودش در زندگی انسانی قرار دهیم و در ضمن به ما کمک می کند با روند غلبۀ امر اجتماعی بر امر سیاسی، که منجر به کاهش آزادی انسانی می شود، مقابله کنیم.

    تحلیل آرنت از قلمرو های خصوصی، سیاسی و اجتماعی و از فعالیت های زحمت، کار و عمل همگی مقدمه ای هستند بر تأمل او در عصر مدرن و جهان مدرن. او میان این دو تفاوت می گذارد، و عصر مدرن را عصر میان قرن هفدهم تا قرن بیستم و جهان مدرن را جهانی سیاسی میداند که با انفجار نخستین بمب اتمی آغاز شد. برای اندیشیدن به آنچه می کنیم، و برای پیشگیری از بیگانگی از خود و پیشگیری از اینکه قلمرو اجتماعی حوزۀ بروز را ببلعد و به تحلیل ببرد. آرنت می گوید ما باید در عصر مدرن تأمل کنیم تا بهتر بفهمیم انسانها چه حوزه های را برای آشکار کردن و بروز دادن خود بر ساخته اند.

شرایط زندگی آرنت تمایل اولیۀ او به زندگی نظر ورزانه را به بوتۀ تعویق انداخت زیراناچاربود دست به عمل بزند،ناچاربودند درحیطۀ سیاسی زندگی کند. اما علی رغم تمرکزاوبرسیاست، ادعادی خودش این بود که اصلی ترین شکل فعالیتش تفکراست و نمی تواند خودش را مثل دیگران ” اهل عمل ” بخواند. آرنت در سالهای پایانی عمرش آگاهانه کوشید فرصت و خلوت لازم را برای اندیشیدن به خود تفکر فراهم آورد. آرنت گفتار ” تفکر و ملاحظات اخلاقی ” را در روز پیش از مرگ هاینریش بلوشر ارائه کرد. این گفتار مقدمۀ درخشان بر تأملات او در باره تفکر است. این چنین آغاز می شود : ” سخن گفتن از تفکر به نظر من… گستاخی است.”

     نخستین چیزیکه آرنت در گفتارش با آن پنجه می افکند این امکان است که پرسیدن پرسشی نظیر ” تفکر چیست؟” انسان را در گیر مسائل میتافزیکی میکند یعنی شاید درگیرشکلی از فلسفه که مرده است. درست است که آرنت می گوید تفکر ازآن هر کسی است و نه صرفاً یک مشت فیلسوف، اما در عین حال تأکید می کند که تفکر منجر به شناخت بیشتر نمی شود، به عکس تفکر نوعی جستجوی معناست…

    آرنت تأکید می کند که دلش می خواهد تفکراتی را که انجام گرفته اند دنبال کند.می گوید تفکر قوۀ است که در هر کسی می توان سراغ گرفت برای دنبال کردن تفکرات انجام گرفته، نمایندۀ را معین میکند که میتواند نمایندهۀ ” هرکسی ” باشد. او سقراط را بر می گزیند، زیرا سقراط ” تفکر می کرد بی آنکه فیلسوف شود”. آرنت سقراط را نمایندۀ ” هرکسی ” می کند تا تجربۀ عملی تفکرو پیامد های آن برای داوری خیرو شررا دنبال کند اما در عین حال راهنما های دیگری هم دارد. تجربۀ شخصی خودش، الگوی خودش، هم راهنمای اوست.

    آرنت که سقراط را نمایندۀ تفکر کرده است نتیجه می گیرد که تفکر دراکثراوقات خیر چندانی برای جامعه ندارد. تفکر بیش از آنکه ارزشی خلق کند ارزشها را به سوال می گیرد و بیش از آنکه چیزی پایدار و با دوام خلق کند، آدمها را به گفتگو با خودشان وا می دارد. با این همه، آرنت معتقد است درآن لحظات خطیرتاریخی که، به قول ییتس ” همه چیز می پاشد؛ و کانونی نمی ماند “، تفکر اهمیت سیاسی زیادی پیدا می کند. متفکرانی که دوست خود شده اند به خودشان خیانت نمی کنند، پس به دیگران هم خیانت نمی کنند.

    در تلاش برای درک آثاریک نویسنده معمولاً ما تلاش می کنیم ببینیم اوازاندیشه های چه کسانی تاثیر پذیرفته است. درمیان کسانی که بر اندیشۀ آرنت تاثیر گذاربودند، دو تن توجه خاصی می طلبند: اوگوستینوس وهایدگر.

    در بارۀ آرنت غالباً می گویند انگیزه ای جز ” عشق به جهان ” نداشت. آثارفلسفی او آشکارا نشان از امید و نویدی دارند که او برای زندگی بشری واجب می شمرد. حتی در ضمن تحلیل جامع برخی از وحشت بار ترین وقایع جهان، باز می توانست با علم به امکان آغاز های تازه در برابر قدرت مخرب چنین وقایعی ایستاگی کند. نوشته هایش گواهی است براین امید.

   اندیشه های هانا آرنت بیش از آنکه پاسخی برای ما فراهم آورد سوالاتی را درذهنمان بر می انگیزد. آثار او مفاهیمی را عرضه می کند که کنجکاوی ما را تحریک می کنند، مفاهیمی نظیر زادایی، که نیازمند تأمل و بسط بیشتر هستند. اکثر متفکران بخشهایی از آثار اورا مسئله دارو مشکل آفرین یا فاقد وضوح می دانند، حال آنکه غنای تفکر او طیف گسترده ای از انگیزه ها برای تفکرات بعدی در اختیارما می گذارد. آنچه آرنت برجای نهاد یک مکتب فکری نبود، آنچه برای ما به جا گذاشت آزمودن توانمان برای پیوسته اندیشیدن به کارهایی بود که می کنیم، حتی زمانیکه فکر می کنیم.

ترتیب کننده:- فرخنده “زارع” محصل سال سوم پوهنحی علوم اجتماعی بخش فلسفه و جامعه شناسی

Categories

Meta